خرید بک لینک
سلام مسولان غار و استاد و من و تابلوها و هزارتا چیز دیگه از قبل از ورود به غار بارها هشدار دادیم که لطفا به هیچ پدیده ای دس نزنید. که چیزی رو جابجا نکنید. که این غار زنده ست.. بذارید زندگی کنه. که هر صد سال یک میلیمتر رشد میکنه و و و... خب، وقتی دانش

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:42

سلام

جشن امروز خیلی خوب بود. خیییییییییییییییییلی...

میخوام به دردت بخورم...

به درد بخورم..

به درد...

درد...

آه...


برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 1:28

سلام آرزو کرده بودم که امشب بیام و یه ست بذارم و درباره ی آخرین مدال طلای تکواندو م حرف بزنم و از مسابقه ی امروز تعریف کنم... اما... نشد. حالا اگه فوتبالیستها میگن: کفش آویزون کردن/ اگه کشتیگیرها میگن: بوسیدن چهار گوشه ی تشک... نمیدونم ما باید چی بگی

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 1:28

سلام

گم شده!!!

واقعا گم شده...

و مریم خانم.... وای نه خدای من...

همگی داریم به شدت دنبالش میگردیم...

و خدا الان از اون بالا داره هممون رو تماشا میکنه...

هممون رو...

عجب امتحان عجیب غریبی برای همه هست.

کاش که سرافراز بیرون بیاییم..

آمین

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 3:36

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:23

سلام روزهای پر مشغله ای رو گذراندم و امروز بلاخره لیستم نهایی شد. فکر میکنم طبیعی باشه دلشوره داشتنم. قصدم اینه که توی حرکت اول, سه تا هدف اول رو با هم بزنم... این اتفاق باید بیفته... خدایاااااااااااا کمککککککککک... خبرهای خوب در راهند... پی نوشت: ر

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:23

سلام برنز:اولش بهم گفتند:" اسم هر آدمی رو که میشناسی بنویس!" و من فکر کردم:" وااا مگه میشه؟" اونم من!!! آدمی که غیر ممکنه وارد محیطی بشه یا دو ساعت یه جایی باشه و حداقل دو تا دوست پیدا نکنه! خیلی سخت بود. خیلی... یعنی پوستم کنده شد و خیییلی ها ننوشت

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:23

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:23

تو را سریست که با ما فرو نمیآید مرا دلی که صبوری از او نمیآید کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر که آب دیده به رویش فرو نمیآید جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب که مهربانی از آن طبع و خو نمیآید چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت بر اوفتاده مس

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:23

سلام

چشمهام رو میبندم و آرزو میکنم که درِ مسیر راحت رو باز کنم...

طلب خیر میکنم.


برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:23

بسم الله الرحمن الرحیم اللَّهُمَّ إِنَّهُ لَیْسَ لِی عِلْمٌ بِمَوْضِعِ رِزْقِی وَ إِنَّمَا أَطْلُبُهُ بِخَطَرَاتٍ تَخْطُرُ عَلَى قَلْبِی فَأَجُولُ فِی طَلَبِهِ الْبُلْدَانَ فَأَنَا فِیمَا أَنَا طَالِبٌ کَالْحَیْرَانِ لا أَدْرِی أَ فِی سَهْلٍ هُوَ

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:23

سلام توی مدرسه زبانم فاجعه بود. اونقدر که سال چهارم دبیرستان فقط بخاطر اینکه همه ی نمره هایم بالای 17 بود بهم رحم کردند و نمره ی قبولی بهم دادند وگرنه تجدید شده بودم! ( اگرچه که از کودکی به اجبار زبان خونده بودم ولی اصولا درکش برام غیر ممکن بود. فقط

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:23

سلام پارسال این موقع ها مشغول آماده شدن برای مصاحبه بودم و جمع آوری مدارک مورد نیاز و خب طبیعتا خبری از نمایشگاه کتاب و این سوسول بازیا نبود!!! امسال اما، به خصوص وقتی بُن دانشجویی گرفتم, رفتن به نمایشگاه کتاب دیگه یک امر واجب شده بود. و امروز این فر

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:23

سلام

سه شب قبل اون کار مهم رو به همراه پدرم انجام دادیم...

از اون شب اتفاقات عجیب و غریبی داره میفته...

مثلا اینکه: این مادر رنجور سه شب هست که چشم به در و بیدار منتظر پسرش هست.

و مطلقا هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییچ خبری از این پسر نیست...

خدایا... فقط خودت بهش رحم کن.

خدایا... به ماها کمک کن یه راهی پیدا کنیم.

خدایا... پیداش بشه...

وای خدااااااا....

امشب این پیرزن از غصه ی انتظار میمیره :(((((

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:23

سلام دارم بی صبری میکنم. بی تابی میکنم. و تو مدام من رو به صبر دعوت میکنی. و بهت اعتماد دارم. پس لطفا صبرم رو زیاد کن خدایا... دعای 7 صحیفه سجادیه دعای حضرت هنگام رخ داد حادثهها یَا مَنْ تُحَلّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ، وَ یَا مَنْ یَفْثَأُ بِهِ حَدّ الشّدَائِدِ، وَ یَا مَنْ یُلْتَمَسُ مِنْهُ

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:01

سلام این روزها خیلی سریع در حال عبور کردن هستند که متوجه نشم چطوری دارند میگذرند... قرار ِ مطب یه اتفاق خوب بود. صفر تا صدش پر از اتفاقهای خوب بود. و بعد از حرفهای توی ماشین، به طرز عجیبی سبک شده ام. سبک و آرام... حالا (به خصوص بعد از امروز که آخرین امیدم بود) دیگه فقط میشینم تماشا میکنم به سرنوشت.

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:01





پی نوشت:

چه سخت بود... چه سخته... چه دردی میکشم..

:((

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:01


فرازی از دعای ام داوود

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:01

سلام شاید هرگز فکرش رو هم نمیکردم که یک روز فروشنده بشم... فروشنده؟ بازیاب؟ نتورکر؟ حالا هرچی... به هر حال، هیچ کدوم... من یه خانوم دکتر و استاد دانشگاه بودم (و هستم) که نمونه ی یک بانوی علمی این جامعه است... اما... من الان یک "بازاریاب" هستم. خب، خودم هم باورم نمیشه. و امشب توی تولد یاس اولین فروش

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:01

سلام تولد مبارک عشق کوچولوی من. خاله، امروز بدنیا اومدی و زندگی من یه رنگ و بوی دیگه ای گرفت. دخترک زیبا و ناز من، یاس من، تک تک روزهای عمر یکساله ت رو با همه ی وجودم درک کرده و لذت برده ام. ماههای اول که اصلا توی بغل من گِرم به گِرم وزن گرفتی و همیشه بوی تو رو میدادم... و بعدش که بیشتر چیزهایی که

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:01

سلام

لحظه ای بی روی تو نمیگذرد بر دلم... اما

گاهی خیلی خیلی بی تابی میکنم...

امروز از اون روزها بود.


پی نوشت:

اول اردیبهشت... روز سعدی جان... سعدی جانِ من و تو...


برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:01

سلام

اینکه به مناسبتهای مختلف یادم میفته که :" وااای من چقدر از ته قلبم تکواندو رو دوست دارم" خیلی خوبه ها.. :))

دیروز توی همایش سالانه ی هماهنگی مربیان داشتم فکر میکردم که:" چقدر هیکل خانمهای تکواندوکار باحاله. چقدر این تیپ و هیکل رو دوست دارم" :))

خوبه دیگه کلا ;*


برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:01

سلام امشب شاید مثل شبهای دیگه بود اما... شاید یه نشونه هایی رو بشه پیدا کرد که بتونن دلیل این اتفاق باشند: 1- بی تابی و اشک ریختن از کنترلم خارج شده 2- نگاههای یاس 3- نیت مشکی پوشیدن یکشنبه 4- نوشتن سررسید روزانه یک هفته ی اخیر که اول تا آخرش درد کشیدن بوده ( با وجود همه ی اتفاقهای فوق العاده ای که

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:01



نمیتونم ادکلن باشم.

منو اینجوری که هستم بپذیر.

هستمت...

هستم...

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:01

صفحه بندی